تبليغاتX
واسه دل خودم!
قالب وبلاگ

واسه دل خودم!
من عاشق روزایی ام که میام دبیرستانمون ، از نوع دانشگاش ...!

.

.

.

منظورم دانشگاتونه...:دی از اونجایی که تقریبا همه تون اونجایین باید اسم دانشگاهو از شهیدصدوقی به فرزانگان تغییر بدن...:)

یاد روزایی که باهم تو دبیرستان جدیدمون(!) داشتیم به خیر....

روزی که باهم دوباره سفره چیدیم...:) آریانا !

با همون وسایل همیشگی....

با همون عشق و دوستی و اتحاد همیشگی!

وبه یاد سفره های دبیرستان....

با سفره ی سعیده ،

آینه ی هدی،

حافظ ملیح!،

تخم مرغ هااااااا ،

و.....

یادش به خیر!در این عکس ملیح مشغول روشن کردن شمع هاس:دی

حباب ها و شمع کوچولوهای منم هستن:دی

+ یاد آور شمع هایی که من و بهار سال اول که رفتیم کارگاه فرزانگان تهران() ، برا همه سوغاتی آوردیم... من هنوز شمع خودمم دارم...

راستی بچه ها اینقد مشغول بودیم وقت نشد سعیده مثل هرسال واسمون فال حافظ بگیره!!:(

.

.

.

وبعد 11 فروردینی که باهم بودیم....

که طوبی رو بعد از اینهمهههههه وقت دیدیم... وشمیم و نسیم رو!

البته جای خیلی از بچه ها هم خالی بود...

و دستامون که اونجا موندگار شد...

دست من و طوبی!:دی البته من دستم لرزید اینجوری شد!!!!:-"


دست مدادرنگی ای ِ داداشی

و دست رنگی رنگی شمیم...:)


نسیم و 23 هاش!:) ... نوشته ی خانم اسحاقی هم اینجا هست:دی


و ملیح و سپییید!:)


راستی روز سمپاد گذشته مون هم مبااااااااارک...

سمپادی که بهترین دوران تحصیل و زندگیمو ساخت و بهترین دوستای دنیا رو برام آورد !


:):*

خیلییییییی همه تونو دوس داااااارم...!:) ایشالا همیشه همینجوری دوست بمونییییم...:)

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:29 ] [ یکی یه دونه ]
سلاااااااااااااام!:)

بچه ها 11 ام فروردین جشن سمپادیای یزدی اِ ، از فارغ التحصیلای سال اول تا 90 ! :)  فکرکنم واسه همه اسمس فرستادن :) ولی محض احتیاط گفتم اینجا هم بنویسم مطمئن شم همه میریم! :) البته این جشن جشنی که مدرسه قراره برامون بگیره نیست ها!!! این جشن رو خود فارغ التحصیلا بدون هیچ رابطه ای با مدرسه هر سال میگیرن! :)

جشن از ساعت 16:30 در سالن حلال احمر شروع میشه،(البته هیشکی 4.5 نمیره:دی) و تا شب هست معمولا ....

بچه ها چون ما فارغ التحصیلای 90 ایم ، مهمونای اصلی حساب میشیم:) بیاین همه بریم همدیگه رو هم ببینیم سال بالاییامونم که هستن :) من پارسال و سال قبلشم رفتم برنامه هاشم جالب و باحاله و کلا خیلی خوش میگذره!:)

اگه فکرمیکنین کسی نمیدونه بهش بگین :)

ایشالا همه بریییییم و همدیگه رو ببینیم:)


.

.

پ.ن:ببخشید نیومدم وبتون بچه ها!وایرلس مون قاطی کرده قطعه!!الان با دیال آپ اومدم :(

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 23:38 ] [ یکی یه دونه ]
سلام :)

بچه ها باید هرچی زودتر یه تاریخ هماهنگ کنیم و بدیم به خانم گلمحمدی ، برای جشنمون...

لطفا باهم هماهنگ کنین و نطراتونو بگین ببینیم کی باشه؟!

فکرکنم همه بچه هایی که یزد نیستن حدود 24ام یا 25 ام برمیگردن...(نرجس بهم گفت 24ام بلیتشه )

نظرتون راجع به این تاریخا چیه؟! :)

و راستی کی شماره خانم گلمحمدی رو داره که باهاش هماهنگ کنیم؟

یا یه روز بریم مدرسه؟!

:*

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 16:47 ] [ یکی یه دونه ]
رخسار ماه بین که چه زیبا و روشن است

پاکیزه رو چو مریم پاکیزه دامن است.


خوابیده ماه غمزده بر تخت آسمان

بیمار وشرمناک،مگر مریم ِ من است!


سیمینه تن نهفته به نیلوفری پرند

چون مریم سپید که آبیش بر تن است.


رخسار مریم است مه مانده زیر ابر

کان زلف تابدار بر آن سایه افگن است.


دامان مریم است تو گویی و اشک من

مهتاب را که خوشه ی پروین به دامن است.


پیشانی برآمده ی مریم است ماه؟

یا آن بلور سینه و آن عاج گردن است؟


رخسار مریم است و به پاکی و روشنی

آیینه ی جمال نمای دل من است.



ه.ا.سایه


از وقتی این شعرو خونده بودم میخواستم واسه ماری بذارمش...

تقدیم به ماری که الان نمیدونم حالش چه جوریه....

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 13:27 ] [ یکی یه دونه ]
مریم! این روزا که نبودی همش یاد خاطراتمون میفتادم....

وبلاگ رضایات ...هنوزم اولین وبلاگ پیوندامه! چقد همش باهم چت میکردیم و میگفتیم ومیخندیدیم...

یادته به خاطر تشویقای تو و سیم سیم بود که وبلاگمو ساختم و افتتاح کردم...

یادته واسم اسم ساختی؟؟ *♥* ki€¥ *♥* ....

واسم قالبای صورتی خوشگل پیدا میکردی...؟

همیشه میومدی وبلاگمون واسه من ودردونه یه عالمه نظر و شکلک میذاشتی....!

یادته تولدم بود داداشم اذیتم میکرد باهات درددل میکردم دلداریم میدادی و چت میکردیم کلی میخندیدیم...!!

مریم خیلی قشنگ مینوشتی ... یادته چقد نوشته هاتو دوس داشتم؟؟توی همه وبلاگات...؟ وشعرات توی وبلاگ آخریت که فوق العاده بود ...

ماری همیشه توی ذهنم یه آدم خیلیییی مهربون،هنرمننننننند از همه نظر و موفق بودی....

الانم که بازم مهربونیتو ثابت میکنی....میخوای به بقیه هدیه بشی.... ولی نمیدونم هنوز وقت هست برگردی یا نه؟؟ولی من به معجزه اعتقاد دارم!!

ماری نمیدونم چی بگم...میدونم خیلی باهم صمیمی نبودیم ...ولی واقعا دلم میخواست بیشتر بشناسمت میخواستم تو فیس بوک ادت کنم که ارتباطمون بیشتر شه ...ولی نشد...ولی بدون دوستت دارم !

ماری خیلی برات دعا کردم به خدا،خیلی هم یادت بودم،نظرایی که واست گذاشتمو میبینی مگه نه؟؟

ولی حتما صلاح نبود برگردی نمیدونم...

به جاش همیشه توی وجود بقیه هستی ...

دلم برات تنگ میشه.......



پ.ن:اصلا فکرنمیکردم این آپ بعدیم باشه....

نوشتمش واسه دل خودم ...  و واسه مریم البته ...

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 19:1 ] [ یکی یه دونه ]

گاهی خدا 


بازی اش میگیرد 

و کمی دورتر


آن بالا می نشیند... 

دستم به ارتفاعش نمی رسد 

من حرص می خورم 

پایم را زمین می کوبم 

و او ... نگاهم می کند و می خندد
...
بچه می شوم، 

دلم می شکند، 


گریه میکنم،


فرود می آید، گونه هایم را می نوازد 

و آرام اشک هایم را پاک می کند ...



پ.ن: ماری!مریم! برگرد دیگه...!خسته نشدی از خواب زمستونی..؟زووود بیا برگرد دلم برات تنگ شده!
پ.ن2: بچه ها همچنان برای ماری دعا کنین لطفا:):*
پ.ن3:بچه ها مطلب دیگه پیدا نکردم!!از این خیلی خوشم اومد گذاشتمش:) میخوام ایشالا زود به زود آپ کنم از این به بعد :) بعدم یه ایده ای از یه خاطره ایمون بدین بنویسم راجع بهش خب!:x

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:28 ] [ یکی یه دونه ]
میدانم هر از گاهی دلت تنگ میشود.
همان دل بزرگی که جای من در آن است.
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم . هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمیخواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمیشود...
ومیدانی که من شکست ناپذیرم....
وتو مرا داری... برای همیشه!
هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را مینوازد...
هرگاه تنها شدی ، تازه مرا یافته ای....هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام !
درست است مرا فراموش کرده ای اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمیخواهد غمت را ببینم...
میخواهم شاد باشی...
این را من میخواهم ... تو هم میتوانی این را بخواهی، خشنودی مرا...
شبها که خوابت نمی برد فکر میکنی تنهایی؟
اما نه، من هم دل به دلت بیدارم !
فقط کافیست خوب گوش بسپاری !
و بشنوی ندایی که تو را فرا میخواند به زیستن !
پروردگارت...
با عشق !

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 19:35 ] [ یکی یه دونه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام!من یکی یه دونه هستم! 18 سالمه و در این وبلاگ خاطراتم ,مطالب جالب ,عکس یا هرچیز دیگه ای که بهش علاقه دارم میذارم!
عاشق خوندن کتابم و کتاب مورد علاقه ام هری پاتره!عاشق رنگ صورتی هم هستم و موسیقی رو هم دوست دارم و ازخواننده ها هم از رضایا و آرمین 2afm خوشم میاد...

نویسنده ی دوم:
من دردونه 18سالمه یه دختر شیطون! عاشق کتاب خوندنم البته به جز درسی! عاشق محسن افشانی و رضایا و آرمین!
هرچیم خواستم وخوشم اومد می نویسم!!!!
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب