تبليغاتX
واسه دل خودم!
قالب وبلاگ

واسه دل خودم!
مریم! این روزا که نبودی همش یاد خاطراتمون میفتادم....

وبلاگ رضایات ...هنوزم اولین وبلاگ پیوندامه! چقد همش باهم چت میکردیم و میگفتیم ومیخندیدیم...

یادته به خاطر تشویقای تو و سیم سیم بود که وبلاگمو ساختم و افتتاح کردم...

یادته واسم اسم ساختی؟؟ *♥* ki€¥ *♥* ....

واسم قالبای صورتی خوشگل پیدا میکردی...؟

همیشه میومدی وبلاگمون واسه من ودردونه یه عالمه نظر و شکلک میذاشتی....!

یادته تولدم بود داداشم اذیتم میکرد باهات درددل میکردم دلداریم میدادی و چت میکردیم کلی میخندیدیم...!!

مریم خیلی قشنگ مینوشتی ... یادته چقد نوشته هاتو دوس داشتم؟؟توی همه وبلاگات...؟ وشعرات توی وبلاگ آخریت که فوق العاده بود ...

ماری همیشه توی ذهنم یه آدم خیلیییی مهربون،هنرمننننننند از همه نظر و موفق بودی....

الانم که بازم مهربونیتو ثابت میکنی....میخوای به بقیه هدیه بشی.... ولی نمیدونم هنوز وقت هست برگردی یا نه؟؟ولی من به معجزه اعتقاد دارم!!

ماری نمیدونم چی بگم...میدونم خیلی باهم صمیمی نبودیم ...ولی واقعا دلم میخواست بیشتر بشناسمت میخواستم تو فیس بوک ادت کنم که ارتباطمون بیشتر شه ...ولی نشد...ولی بدون دوستت دارم !

ماری خیلی برات دعا کردم به خدا،خیلی هم یادت بودم،نظرایی که واست گذاشتمو میبینی مگه نه؟؟

ولی حتما صلاح نبود برگردی نمیدونم...

به جاش همیشه توی وجود بقیه هستی ...

دلم برات تنگ میشه.......



پ.ن:اصلا فکرنمیکردم این آپ بعدیم باشه....

نوشتمش واسه دل خودم ...  و واسه مریم البته ...

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 19:1 ] [ یکی یه دونه ]

گاهی خدا 


بازی اش میگیرد 

و کمی دورتر


آن بالا می نشیند... 

دستم به ارتفاعش نمی رسد 

من حرص می خورم 

پایم را زمین می کوبم 

و او ... نگاهم می کند و می خندد
...
بچه می شوم، 

دلم می شکند، 


گریه میکنم،


فرود می آید، گونه هایم را می نوازد 

و آرام اشک هایم را پاک می کند ...



پ.ن: ماری!مریم! برگرد دیگه...!خسته نشدی از خواب زمستونی..؟زووود بیا برگرد دلم برات تنگ شده!
پ.ن2: بچه ها همچنان برای ماری دعا کنین لطفا:):*
پ.ن3:بچه ها مطلب دیگه پیدا نکردم!!از این خیلی خوشم اومد گذاشتمش:) میخوام ایشالا زود به زود آپ کنم از این به بعد :) بعدم یه ایده ای از یه خاطره ایمون بدین بنویسم راجع بهش خب!:x

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:28 ] [ یکی یه دونه ]
میدانم هر از گاهی دلت تنگ میشود.
همان دل بزرگی که جای من در آن است.
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم . هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمیخواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمیشود...
ومیدانی که من شکست ناپذیرم....
وتو مرا داری... برای همیشه!
هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را مینوازد...
هرگاه تنها شدی ، تازه مرا یافته ای....هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام !
درست است مرا فراموش کرده ای اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمیخواهد غمت را ببینم...
میخواهم شاد باشی...
این را من میخواهم ... تو هم میتوانی این را بخواهی، خشنودی مرا...
شبها که خوابت نمی برد فکر میکنی تنهایی؟
اما نه، من هم دل به دلت بیدارم !
فقط کافیست خوب گوش بسپاری !
و بشنوی ندایی که تو را فرا میخواند به زیستن !
پروردگارت...
با عشق !

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 19:35 ] [ یکی یه دونه ]

سلااااااااااااام! :) بچه ها یه هفته س دارم دنبال چیزی میگردم که بعضی خاطره هامونو اونجا نوشتیم...!

و بالاخرهههههههه الان پیدا شدددد! :) :دی!


تقریبا همشو مینویسم ، شاید شمام مثل من وقتی اینا رو میخونین یاد خاطره هامون بیفتین و بخندین! :)

.

.

.


88/8/24: یکشنبه ،زنگ دوم، زمین شناسی!

بهی:درواغ مگه همش الکی مُگوئه مِخواد خودشا به تدریج...(خالی کنه)

من: :)) :دی! من در حال خوردن شکلات نوشابه ای طوبی( عمه جون!!)

بهی:دوراغ مِگه! سهم خُوُدم بود کَش رفت--->همش دوراغه شلِوغ مُکِنه

من:این معلم چی چی مِگه؟! خیالُم فقط فاطمه پیش خونی کِرده و گوش مِده ، شما چی شی فکر مُکِنِت؟!

بهی:تو بیخیال شو ... اون پُر چرت و پرت مِِگه... من از طرفش معذرت مُخوام

من: بچه ها به نظرتون این چی شی مِگه؟! با بهی موافِقِت؟؟!

طوبی: آره ، هی چیز سرش نمیشه و بعضی چیزا رو اشتباه میگه ! بهی: --->برگرفته از درس گل دسته ها و فلک (تو هم که هیچی سرت نمیشه، تو استعاره از اصغر)


- از اینجا دفترچه دست به دست شده،دیگه مطمئن نیستم نویسنده ها کین!!:دی با توجه به دستخط بعضیا رو حدس زدم!بقیه خودتو رو معرفی کنین که کدومشین!:دی) -


حسنا؟ :یاران چه غریبانه .... ---> اَفاله ... یفیلُ ... اِفالَه...

؟: نخواستم با غم بسازی.. نخواستم هیچی نگی...خنخواستم درددلت و دیگه با هیشکی نگی....

زیی؟:مِفَمَم  (mefamaaam)        چِطُو چِطُو ؟؟ /chetto/

مهین؟:منم که تمام و کمال در رویا هستم  واتفاقات 2سال پیش تا الان را از ذهن گذراندم.

؟: شرمنده!من نمیتونم بگم کجا بودم!ولی هرجا بودم داشت خوش میگذشت!هِی ! فقط بگم تو کلاس نبودم!

؟: من در فکرم کی زنگ میخوره تا برم بخورمش! اَکل  .. یکل ... اَکیال :)

سعیده: بی خیال!



88/9/1:کلاس آمار:

بهی خطاب به من: آخه آدم!! حداقل کچ و کچه ات ببند نفهمه داری چیچی مُخوری هرچند این شکلات اِقه بو نوشابه مِدَه که منم به خاطرش ضایع شدم ولی مُعَلمُون خُو کشش نداره(مثل خودون)

بهی: من خو شانس یَتا تِِکُک دارم داشتم شکلات مُخوردم یهو ازُم آمار پرسید!

..

من:بچه ها هرکی یه شعر قشنگ بلده تَگِ این دفترچه بنویسه!!؟ ;)

زیی: عفت داشته باشین درس گوش بدین ...شعر چیه! عفت نبودی ،ببینی شهر آزاد گشته... ممد ... عفت... :( zeii

.

.

.

89/7/22! من : یک سال بعد، بازم کلاس زمین، بازم همه خوابن! :دی

.

.

.

سال پیش دانشگاهی،18 اسفند 89!:

من:بچه ها هرکی یه چیزی راجع به خاطره ی امروزمون منظورم صف و ایناس!:دی بنویسه!;) =) D:

بهی: من شخصا پکیده بودم نفهمیدم چه خبر بود!ولی میدونم ما پیشا امروز میخواستیم بریم صف دقیقا صف تشکیل نشد ما هم به جای معتاد شدن خودمون اجرا کردیم..مهتاب مجری بود...سعیده مثلا قرآن میخوند(شایدم میخندید فقط) البته نمیدونم پشت خط کی بود؟!( منظورم اینه که به بهونه ی بلندگو نداشتن ،تلفن رایگان (نه نه با تورم 50 تومن شده) همگانی را گرفته بود جلو دهنش)  نوحه خوندند ما خندیدیم،دست زدند رقصیدیم! ترسیدم از اینکه اونا برقصن ما مجبورشیم پُری بالا ریم! ولی خوشبختانه تا داشتن میرقصیدن خانم حافظی اومدن!!

مهین:بهتر میبینم چیزی ننویسم یا حداقل خیلی خلاصه میگم. -(مهین اینجا نقاشی کشیده!که شبیه اینه:   >< )- وجود ایهام تناسب :1.دماغ 2.لب غنچه !

بهی(زیر نقاشی مهین نوشته!): copy right by Bohi --->تو روز روشن سرقت (بی)ادبی میکنن!،خود جمله ی copy right---> copy right by Eli !

سپیده: توی این آخرین روزها واقعا روز عالیی تا حالا بود ، اون از صف و اون از کلاس زیست :D دیگه نمینویسم چون میخوام به درسم گوش کنم!منو اغفال نکن peti عزیزم!تازه خجالت بکشین ورقه ی برنامه ی نوروزمو خط خطی کردین.

مهین:اسمت "سپیده" از کلمه ی اغفال گرفته شده اونوقت ما اغفالت نکنیم (جِلف)

بهی: بیان بهتر حرف مهین: سپیده به اغفال گفته برو که من به جات هستم!!

سپیده: Toobi و Bohi هم منو له کردن مهین هم اون بغل هرهر میخندید!

نعیمه:خیلی باحال و خش بود ولی کاش یکی از بچه های کلاس ما هم روی سِن(!!) می رفت ولی،خب،کلی خنده رفت!!بهترین صف صبحگاه عمرم بود.ایشالله همه باهم توی دانشگاه تهران صف صبحگاه ببندیم!! زنده باد تجربی الف

نازنین:خیلی باحال بود،من که اینقد خندیده بودم که کل صورتم درد گرفته بود!!! ولی ای کاش آقامون هم بود .. :( خیلی امروز جاش خالی بود...مخصوصا سر کلاس زیست و زنگ تفریح سر قضیه شمیم که رفت تو فرغون و بعد هم اونجوری چَپِه شد!! :)

فریبا: کلا خیلی باحال بود چون اولین روزی بود که بی حال اومدم مدرسه ولی با رفتن به سر صف  خیلی حال کردم و سرحال شدم!خیلی خوب بود!روز،روزِ جالبی بود.هم سر صف و هم زنگ تفریح و اُفتیدن شمیم که اول دست و پا زد که نیِفته ولی وقتی دید کار از کار گذشته به قول خودش relax شد و به آسمان چشم دوخت.من و نازنین هم که مثل pat و mat! من به اون گفتم بگیرش و اونم مثل همیشه که از قضیه بی خبره و پرته ،بی خیال داشت سوئی شرت شو میداد به من!منم از دستم افتاد و اومدم شمیمو بگیرم که نوک انگشتم با سیمان لب فرغون پوستش رفت!حالا هم داره جز میزنه!:( ولی کلا امروز خاطره بود.منم مثل نعیمه میگم: " زنده باد پیش تجربی الف"

شمیم: جییییییییغ...!! ترسیدین؟! دقیقا همین قصد رو داشتم!!!:دی

خب!من دیشب تا ساعت 4 صبح(!)(هجو رو داشتید؟) داشتم رو پروژه مامانم کار میکردم آخه امروز ارائه داره!!!

یعنی فقط 3ساعت خوابیده بودم و دیر هم رسیدم مدرسه و وقتی رسیدم فکم افتاد رو زمین! (الان سر کلاس زیستیم و گوشیم دوباره افتاد زمین) کجا بودیم؟!ها! فکم پله شد خلاصه...کار دنیا برعکس شده بود!پیش ها اومده بودن صبحگاه، پایه ها تو پنجره ها بودن! و چندنفر اون بالا مشغول اعمال ضاله بودن(!)که با  اومدن خانم حافظی پراکنده شدن!بعدم کلاس زیست که به همت دوستان پکیده بود!!!:دی بعدم زنگ تفریح که داشتیم قدم میزدیم که من فرغون کذایی رو دیدم و با جیغی از شعف به سمتش دویدم و رفتم بالاش...بعد اومدم بشینم که...!!اول کمی دست و پا زدم بلکه راه نجاتی...!!! اما وقتی دیدم قَدَر ِ الهی به سقوط من است،سر تسلیم فرودآورده و با نگاهی به آسمان و با لبخندی بر لب و چشمانی گرد شده به آغوش خاک های باغچه رفتم!!!!!!:دی! و در آن مُردم از خنده خودم!!! به قدری که تلاش نازی و فریبا در جهت بلندکردنم از روی زمین افاقه نمیکرد و لاجرم اون ها هم روی زمین به من ملحق شدن!!!!

اون موقع گرم بودم نمیفهمیدم ولی حالا از چند ناحیه احساس له شدگی دارم!!!!:دی

...خلاصه این همه حرفیدم که بگم اکنون من یک "از فرغون افتاده ی مخ تکان خورده ی شنگولم"!!! :دی:">


.

.

.

.

چه خاطره های خوووووبیییییی ...:دی!نوشتنش تموم شد.... همشو نوشتم آی دستم!! :دی مقداری تند تند نوشتم اگه جاییش غلط املایی ای چیزی داره بگین درست کنم...! :):*

راستی بچه ها من بعضی وقتا که نظرا رو تایید میکنم ولی جواب نمیدم چون با موبایل میام نظرا رو تایید میکنم، بعد نظر دادن با موبایل سخته...ببخشید دیگه !:">:*

و راستییییی بیاین بریم باهم بیرووووون؟! :) نعیم پیشنهاد داده 11/11/2011 بریم :دی نظرتون چیه؟!و کجا بریم هم پیشنهاد بدین:*:)




[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 21:22 ] [ یکی یه دونه ]
خاطرات مصور 2 !:دی البته کمی توضیحم داره!

قبلیم توضیح گذاشته بودم رو عکساش ولی نمیدونم چرا نیومد!!؟

.

.

.

:





نقاشی ملیح رو دست من!! :دی! :



کلاس بیوشیمییییییییییییی....!! با نعیم...واسه المپیاد...:


پشت کلاس سال سوم،جایی که من و نعیم ظهرا که واسه المپیاد مدرسه میموندیم ، میخوابیدیم....:دی...

با روزنامه هایی که از آقای مراد زاده گرفته بودیم و چادرهای کش رفته شده از نمازخونه و کتاب سولومون به عنوان بالشت !!! :

دل خوش کنک سپید!! :)))))  :




نقاشیای طوبی:دییییی :




امتحان آمادگی دفاعی سال دوم :)))) اینا خلاصه ن ها!! یه وقت فک نکنین تقلبه!!!!!!!!!!!!! :




این پلنگ صورتیه کیهههههههههههه؟؟ :دی



تخته آزمایشگاه شیمی، روزی که با قادر رفتیم و داشت واسمون خاطره مینوشت و....




تخته ها! :دی!



اینم که یادتونه!! :-s ولی خاطره شد ! :




پیشی/مموش ِ نازی! :



پیشی ِ من / دُربه مون :( ... :




....

خاطره های خیلیییییییییی خوبین .... یادتون نره هاااااااااااااااااااااااا!

...

بچه ها من دیگه عکسی نداشتم که بشه گذاشت ... اگه دارین بدین من بذارم اینجا :*:*

همه تون رو بسیاااااااااااااااااااااااااااار دوس داررررررررم تجربی الف رو هم....!


[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 12:53 ] [ یکی یه دونه ]

فقط عکس میذارم ، از خاطره هامون... مدرسه..اردو..آزمایشگاهی..المپیاد...سفره هفت سین ...













.

.

.











اخبار 1 تا 3 رو اعلام کرد ... خدا رحم کنه به ما و نتیجه هامون :) :-sssssss ....



راستیییی بچه ها خیلی مرسی واسه شکستن رکورد نظرا :)) :دی...! :)

درضمن امسال هیچ تا تک رقمی نداشتیماااا :(

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 15:45 ] [ یکی یه دونه ]

سلام...! :)

کنکور تموم شد...!

خیلی چیزا میخواستم بنویسم،ولی نمیدونم چرا اصلاااااا حوصله ندارم... !!

ولی مینویسم حتما راجع به آخرین سالمون...!راجع به کتابخونه و همه ی بچه ها ! :) ...

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 13:0 ] [ یکی یه دونه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام!من یکی یه دونه هستم! 18 سالمه و در این وبلاگ خاطراتم ,مطالب جالب ,عکس یا هرچیز دیگه ای که بهش علاقه دارم میذارم!
عاشق خوندن کتابم و کتاب مورد علاقه ام هری پاتره!عاشق رنگ صورتی هم هستم و موسیقی رو هم دوست دارم و ازخواننده ها هم از رضایا و آرمین 2afm خوشم میاد...

نویسنده ی دوم:
من دردونه 18سالمه یه دختر شیطون! عاشق کتاب خوندنم البته به جز درسی! عاشق محسن افشانی و رضایا و آرمین!
هرچیم خواستم وخوشم اومد می نویسم!!!!
نويسندگان
امکانات وب