سلام!من یکی یه دونه هستم! 16 سالمه و در این وبلاگ خاطراتم ,مطالب جالب ,عکس یا هرچیز دیگه ای که بهش علاقه دارم میذارم! عاشق خوندن کتابم و کتاب مورد علاقه ام هری پاتره!عاشق رنگ صورتی هم هستم و موسیقی رو هم دوست دارم و ازخواننده ها هم از رضایا و آرمین 2afm خوشم میاد...
نویسنده ی دوم: من دردونه 16سالمه یه دختر شیطون! عاشق کتاب خوندنم البته به جز درسی! عاشق محسن افشانی و رضایا و آرمین! هرچیم خواستم وخوشم اومد می نویسم!!!!
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
نمیدونم چندتا از شما ها تا حالا شده در مورد اطرافیانتون زود قضاوت کنید ولی من همین اشتباه رو
شنبه انجام دادم
وقتی مهدی رو دیدم احساس کردم به خاطر مشکل بزرگی که داره تا حالا هیچ کار مفیدی نتونسته انجام بده
پسر ۲۶ ساله ایی اولش از روی ترحم بهش نگاه کردم و...
البته کلا پایه سوم بچه های باحال و گلی هستیما ولی خب کلاس ما دیگه گلتر از بقیه س:دی
زنگای تفریح که میخوره مخصوصا زنگ اول که طولانی تره
من بهی شمیم سعیده سپیده طوبی اکرم حسنا فاطمه م نازی فریبا نسیم فرزانه و فاطمه ص میریم وسط حیاط دایره ای میشینیم...
همه مون باهم دست میزنیم و آهنگ میخونیم...
از شعرایی که خودمون ساختیم تا شعرایی که وزن و آهنگشونو عوض کردیم....
جرئت دارن یکی از دوما بد نگامون کنن!اونوقته که همه باهم بلند "هو" شون میکنیم و بلندتر میخونیم....!!
صبحگاها هم معمولا تشویق پایه سوم و جیغ و دستاش مال کلاس ماست...اینقد دووووووووس دارم بچه هامون اینقد پایه ن!!
....
یه بار معلم ریاضی مون دیر اومد سر کلاس!ما هم خواستیم تلافی وقتایی که ما دیر میومدیم و کلی نق میزد رو در بیاریم:دی
این شد که کل کلاس همه ساکت شدن(!!!!!!!!!!!!!!!کلاس ما و سکوت؟؟؟؟!!!!عجایب 8گانه شدن!!!) و سعیده چادرشو سر کرد و عین معلم دینی جلوی تخته وایساد و شروع کرد به مثلا دینی رو درس دادن!!!
همه هم سااااااااکت!حالا سر هیچ کلاسی هم اینقد ساکت نیستیما!!!
معلمه وقتی اومد یه 10 دیقه پشت در کلاس وایساده بود داشت فکرمیکرد مطمئن شه با کلاس ما این زنگ کلاس داره!!!!ولی از شیشه کلاس هم میدید یه نفر اونجا وایساده و همه هم ساکت دارن بهش گوش میدن!!!
آخرش دلش و به دریا زد و درو باز کرد اومد تو....!
هیچ کدوممون جلو پاش بلند نشدیم انگار نه انگار که اومده!!!!
سعیده هم برگشت با یه حالت جدی گفت:آقا چرا دیر اومدین؟زود برین یه برگه از خانم ح (اه !معاونمون) بگیرین و بعد بیاین کلاس!ینی چی اینقد دیر میاین!؟
بیچاره معلمه خشکش زده بود و ماها مرده بودیم از خنده...!!!!:))
این شعرم واسه معاونمونه:
من از تو درگریز و تو چرا همیشه بامنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بقیه شو متناسب باهاش عوض کرده بودیما یادم نیست حالا!!:دی
از اونجایی که دومین کتبی ای که ازمون گرفت اکثرا 2 شدیم (از 4 نمره ها :دی) این شعرو واسش گفتیم که:
فیض پور چه مهربونه قدرمارو نمیدونه با شوخی و باخنده 2میده دست بنده!!!
یه بارم به خاطرفشارای مدرسه تظاهرات فرهنگی کردیم:دی
داداشی هنرمندمون (سعیده :دی) رفت یه آرم سمپاد که فلشاش برعکس شده بودن و بهش فشار می آوردن رو پای تخته کشید و ماهم زیرش اثز (!!:دی) به جا گذاشتیم..!!
قبل از اینکه سکومون رو هم فرش کنن یه عااااااااالمه نقاشیای خوشگل روش کشیده بودیم با گچ....!!
عکس آخرین ورژنشو ندارم اولیشو دارم فقط!
4
شنبه زنگ آخر زبان داشتیم....!قرار شده بود سعیده بیاد یه شعر خوشگل بخونه...!!!(کلا کلاس ما رو هنرمندیای داداشیم میچرخه ها!!از شعر گفتنش سر کلاس زمین شناسی بگیر تا نقاشی کشدنا و شعر خوندناو زنگ ورزش آبروی کلاسو نگه داشتن...!)
خانوم افشارم که پایه و... :دی
سعیده شعر میخوند ما دست میزدیم دو انگشتی خانوم افشارم پشت شیشه کلاس کشیک میداد که یهو معاونمون نیاد...!!
هفته قبلم سر کلاس زبان بودیم یه دفه طوبی دوید رفت بیرون!!!!
وقتی برگشت دیدیم به به لاک غلط گیرش ترکیده بوده و مانتوی طوبی سراسر سفید شده!!!
کلاسای تاریخم خوبن ... معلممونو خیلی دوس دارم!! همه ش هم راجع به کوروش داریم حرف میزنیم !!(کوروش = کوریایهام تناسب :دی –حالا خیلی مهم نیس کوروش کبیر باشه یا کوروش ....!!!:)) )
روز دانش آموزم که عالی بود همه سوما سبز بسته بودن و... (مرگ بر رو سیه !!!)
معلام عربییییییییی همه عاشقشییییییم :دی خیلییییییییییییییی گله ! تازه قراره این هفته ماشینشو بشوریم :دی
آخه عاشق ماشینشه و هفته قبل ب ایها رفتن ماشینشو بشورن ...گند زدن بهش !!!!!
همه کلاسمون باهاش رفتیم ماشینشو ببینیم و.....:)))
و حرفاش راجع به شخصیت و کت و شلوار و ازدواج.. !!!!:))
دیروز هم که رفتیم سالن واسه ورزش ... ماها ته اتوبوس و شعرای خودمونو میخوندیم !! هی خانوم کجا کجا ...:)) و مث بارون رو شیشه و تو خود عشقی خود عشق و کوروش کوروش و ضربان قلب من و برو حالشو ببر و یاران چه غریبانه (!!!!!!!!) :دی و....
و سیناز (اَه اَه ) که راپورتمونو داده بود ولی همه پشت هم وایسادیم و از خودمون دفاع کردیم....!!
تو سالن هم که با دوما مسابقه والیبال دادیم و بیچاره سعیده که با وجود دل دردش مجبور شد جور کلاسو بکشه و به خاطر آبروی کلاس بره بازی !!!! و اونو بهاره و هدی و طوبی تقریبا کل امتیازا رو بگیرن !!! به هرحال اونا خیلی اعضای خوبی داشتن و تیمشون قوی بود!!!
ما هم برا کم نیاوردن تشویییییییییییییییق میکردیم همچییییییین :دی که لج معلمشون دربیاد و دیگه نگه اینجا و وسط خیابون (!!!!!!!!!!؟؟؟) جای دست زدن نیست!!!
ایشالا هفته بعد حال دوما رو میگیریم اساسی و ازشون میبریم !
ملیحه هم تو سالن عینکش شکست و کلییییییی غصه میخورد (حالا به خاطر عینک نبودا میدونین که :دی نمیتونست قادر و ببینه آخی!!)
اعتمادی-رئیس سمپاد- هم دیروز اومد و نذاشتن ما ببینیمش!!!
اینا گوشه ای از خاطرات امسال بودن !!...
سومو دوس دارم !با اینکه درسا خیلی سخت شدن و فشار رومونه ولی کلاسو دوس داااااااااااااااااررررررررررم !
خیلیییییییییی خوبین همه تون بچه ها!
راستی یادم رفت بگم اینجا هم ثبت شه!
ما فارغ التحصیلای سال 90 ایم!
قرار شده 9/9/99 همه مون بیایم مدرسه و همو ببینیم !!!!!
11سال دیگه ....!وای چه هیجان انگیز مییییییشه!
....
مریم جون و نیلو جون مرسییییییی که میاین بهمون سر میزنین!!!
خداااااااااااا ارسال شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 - 14:2
الو ... الو ... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست ؟ پس چرا کسي جواب نميده ؟ يهو يه صداي مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صداي يه فرشته ... - بله با کي کار داري کوچولو ؟ خدا هست ؟ باهاش قرار داشت، قول داده امشب جوابمو بده - بگو من ميشنوم کودک متعجب پرسيد : مگه تو خدايي ؟ من با خود خدا کار دارم ... - هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره ؟؟؟ - فرشته ساکت بود. بعد از مکثي نه چندان طولاني گفت نه خدا خيلي دوستت داره. مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما ... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت شکسته شد : ندايي صدايش در گوش و جان کودک طنين انداز شد : بگو زيبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو ... ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد و گفت : خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولي اين مخالف با تقديره. چرا دوست نداري بزرگ بشي؟ آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد ؟! خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک : آدم ، محبوب ترين مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه ، کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند. دنيا خيلي براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي ... و کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخندي شيرين بر لب داشت در آغوش خدا به خواب رفت
واسه پلمون تو عید میرفتیم مدرسه ...!یادش به خیر٬ با پیش ها!(پیش دانشگاهیا!) ...!
و معاونشون چقد گیر میداد بهمون که حواس بچه هاشو (!!!) پرت میکنیم و نمیذاریم درس بخونن!!!
و ما که بازم خودمونو میزدیم به بیخیالی و به خنده و شیطونی و فضولی تو اتاق مزیدی :دی ادامه میدادیم !!
و کش رفتن شماره معلما و کد پورتال معلما و مامان باباها و بقیه بچه ها ٬به ۲دیقه یه بار چایی و آبلیمو ( اونم با قندای خاتون خانم بیچاره!!) درست کردن !پژوهشگا رفتن و از دستی جون (!!!!!! )سمباده گرفتن !!
تیغ و کاتر و ماژیک از هرجایی پیدا کردن٬برگه ی قوانین کپی کردن٬ عکسای دوربین مدرسه رو کش رفتن به بهانه ی دیدن عکسای پل تو فلشای خودمون!!٬ رو تخته اسم ِ .... رو نوشتن و هنگام ورود معلما به عکس پل تغییرش دادن!
باخمیر بازی کردن :دی ٬کش رفتن برگه های امتحان !!٬پوسترای برد...!به زور بستی گرفتن از مسئولا!
بردن دوربین و موبایل واسه "گزارش کار" ای که هیچوقت درست نشد!
معدول آوردن!!!!! (:دیییییی)....!!
تو اتاق مشاور پیشا رفتن و خالی کردن کل کشوها و کمدا و ...!!!!و در آوردن آمار تمام پیشای پارسال و امسال و ...!!
کلیدش وکلید یدکیش هم که کلا فقط دست ما بود خودشونم نداشتن فکر کنم!!
و رو شیشه میزشون طرح پل رو کشیدن !! و هی پاک کردن و دوباره کشیدن !...
و گونیا و خط کش بزرگایی که از آزمایشگاها میاوردیم ...!
و ۱۱ اُم که میخواستیم به بهونه پس دادنشون یه سر بریم جشن فارغ التحصیلا و ضایع شدیم !!
....!
بعد از عیدم ٬ سر هرکلاسی که حوصله شو نداشتیم در میرفتیم به بهونه پل
حتی از سر کلاس عربی خانم خ!!!!!! (فک کنییییین !!!!!! از سر کلاس این در بریم دیگه یعنی شاهکار زدیم )
و میرفتیم تو کلاس ادغامی٬وسایلمونو پهن میکردیم و .. از همه ی صبحگاه ها هم به بهونه پل فرار میکردیم
....!
اون کلاس آموزشیه که رفتیم و مسئولاش نبودن و شادی با سارا حرف زد و ... :دییییییی
شادی رو به من :تو اسپاگتی رو اسپل کن واسه اون آقا من ببینم این سارا چی میگه !! :خانم (!) ِ محترم امروز ۱۶ اُمه ....!!!!! ....!! و اون آژانسیه که چقد دورتر پیادمون کرد و چقد پیاده رفتیم ...!!و من زنگ زده بودم به مامانم : بله بله !خانوم از اون طرف برین ! !!!
روز قبل مسابقه (۳شنبه !) رفتیم کارگا روباتیک ِ پژوهش گاه و تا ۵ (شایدم ۳؟!) موندیم و ....
یادتونه بچه ها سجاده دشمن فنا/پناه (آخرش نفهمیدم کدومشه !:دی) رو گرفته بودیم نوبتی با چادر زینب نماز میخوندیم ؟!!
ومهسا و شادی که چقد دستشونو سوزوندن !من و زینب هم ناخنمونو شکستیم!!
....
بالاخره مسابقه ی مدرسه رو به خاطر خودمون ۲ساعت عقب انداختیم و پلمونو (اسمش پرسپولیس بود ٬ اسم گروهمونم سایرِس !) در حالی که چسباش هنوز خشک نشده بود بردیم ...!
و دوم شدیم (البته تونایی پل ما بیشتر بودا !!ولی نمیخواستیم پلمون بشکنه! )
۲ روز بعدش ٬ هرکدم ۲۰تا سوره قدر (زیی! سوره قدر بود دیگه ؟! ) واسه جلوگیری از ضایع شدنمون خوندیم ...
جمعه صبح ساعت ۸ مدرسه آزمون داشتیم !که من شخصا هیچییییی ازش نفهمیدم فقط میخواستم زودتر تموم شه!!
تا ۱۲ مدرسه موندیم و با یه پل کامل و یه پل نصفه رفتیم باشگاه ......!
البته شادی دیرتر اومد!...و المپیادیا رو دیدیم ونفیسه که میخواس چادرشو به من قرض بده !!! و نهاری که بهمون دادن و آخرشم نخوردیم ...!
پل دوممون (بروکلین معروف به پل عزیز ِ دل! ) ( بچه ها یادتونه سر انتخاب اسمش ...!به هدی زنگ زده بودیم و ...:دی!بعدم پشیمون شدیم که چرا نذاشتیمش ایمنتال ؟! ) رو تو باشگا تموم کردیم ....(اونجا هم ۲ساعت دیرتر به نفع ما برگزار شد!! )
و بالاخره .... تحویلشون دادیم!
تازه هنوز چسب حرارتی و چندتا ماکارونی و سمباده و اینا تو جیب من بود !!! ( که اگه پل یه دفه شکم داد!! :دییییییی سریع درستش کنیم !!)
....!
اون شب فوق العاده بوددد! هیچوقت یادم نمیره !!! عااااااااااااالی بود !۲۱ اُم ..!!
بابای شادی هم که وسط مسابقه اومده بودن و پیچوندیمشون ! و شادی هی میگفت ما ۴ اُمیم دیگه !؟من:۴ اُم ِ چی؟!! بعد تازه متوجه میشدم که الان باید یه چاخانی سرهم کنم !!
وای فوق العاده بود ...!!
فاطمه یادته وسطش بهت اس ام اس میدادم ؟!
.... و سبز شدنمون و پُلمو شکوندی و گریه ی یه نفر و پرسپولیس گفتن سارا و آهنگ احسان خواجه امیری و دفاع کردن سارا از ما و ....... ! ( شادی بقیش رو بگو اضافه کنم :دی آخه من اون برگه یی که توش خاطره نوشتیمو ندارم که!:دی )
و این بود خاطرات پل ِما ! (حوادث بعدش رو هم که مربوط به پل بودن رو هم یه بار دیگه مینویسم !!که همیشه یادم بمونه !:دی)
صبح هم تو مدرسه من که سر همه کلاسا مخصوصا ریاضی!! خواب بودم ٬ تازه من ردیف اول میشینم و همه معلما دقیقا میفهمیدن که خوابم ! سر کلاس دینی هم که هم خوابم میومد هم حوصله درسو نداشتم ٬ با زیی کاغذ ردو بدل میکردیمو خاطرات دیشبو مرور میکردیم ......
چه زیاد شد !! احتمالا هم هیشکی نمیفهمتش جز خودمون !!!
وچقد بد که نمیتونم هیجان و خوشی اونروزا رو کامل ثبت کنم اینجا !!
ولی همینقدم نسبتا خوبه ..
....
و این بود خاطرات ما و پُلمون ...!
.
.
.
بچه ها امروز 22اُمه !
6ماه و 1روز پیش بود !!!!چه زود گذشتا!
وای راستی 9 روز دیگه مدرسه !!
از یه طرف خوشحالم که میرم مدرسه و باز با دوستا کنارهمیم